|
گیانه که م ئه لین ره شی شومه و چاوه کانی توش ره شن یان من دنیا به ره ش ئه بینم یان شیتو شه یدای ره شم ؟؟ + نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388 11:4 توسط کوتری ئاشتی |
از آن زمان که آرزو چونقشی از سراب شد تمام جستجوی دل سوال بی جواب شد نه رفته کام تشنه ای به جستجوی چشمه ها سقوط نقش زندگی چو چشمه ای بر آب شد + نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 10:0 توسط کوتری ئاشتی |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 15:3 توسط کوتری ئاشتی |
عومري گه نجيم له ده س چو پيري بروكي گرتم خوشيم نه دي له ژينا چا ره ره شو بدبختم هر چي نا سورو ژان بووعه شق هينا يه به رريم وه رين سه يري نيگام كه ن زوخا وي لي ئه چوري ئيتر سكالاي دلم لاي هيچ كه س هه ل نا ريژم عه شقي كه بم سوتيني به ده ستي خوم ئه ي نيژم + نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388 15:3 توسط کوتری ئاشتی |
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387 23:17 توسط کوتری ئاشتی |
وقتي مياي صداي پات از همه جاده ها مياد انگار نه از يه شهر دور كه از همه دنيا مياد تا وقتي كه در وا ميشه لحظه ديدن ميرسه هر چي كه جاده ست روزمين به سينه من ميرسه اي كه تويي همه كه سه م بي تو ميگيره نفسم اگه تورو داشته باشم به هرچي ميخوام ميرسم وقي تو نيستي قلبمو واسه كي تكرا ميكنم گلهاي خواب الوده رو واسه كي بيدار بكنم دست كبوتراي عشق واسه كي دونه بپاشه مگه تنه ميتونه بدون تو زنده باشه ايكه تويي همه كسم بي تو ميگيره نفسم اگه تورو داشته باشم به هرچي ميخوام ميرسم عزيزترين سوغاتيه غبار پيراهن تو عمر دوباره منه ديدن و بوئيدن تو نه من تورو واسه خودم نه از سر هوس ميخوام عمر دوباره مني تورو واسه نفس ميخوام. + نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387 13:39 توسط کوتری ئاشتی |
من دوست داشتن را بعداز تو فراموش كردم كه چه طوراحساسيه بعدازچشمانت ديگر چشمانم اجازه ديدن كسي را به من نميدهد لبانم طرز چگونه خنديدن را فراموش كرده چشماني كه درياي تو بودند آن قدر از دوريت گريستند كه خشك شدند اي كاش ميتوانستم دفتر زندگيم را بعداز توهماننداز بين رفتن اين احساساتم به پايان برسانم وبراي هميشه ببندم هردويمان در واقع يكي هستيم اما من آن جسم خسته وبي جان وتوآن روح سرگردان. + نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387 16:59 توسط کوتری ئاشتی |
دوست دارم باترنم باران چشمانم وشيوايي نيايش هاي شبانه ام ترانه اي بسازم وغرورو غفلت را از جانم بستاند وشعاعي از آفتاب نگاهت را بر قلب تاريك و اندوهبار من بتاباند كه عشق و اميد به زندگاني را بارديگردروجودم زنده كند + نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 10:24 توسط کوتری ئاشتی |
يادمان باشد كه از امروزخطايي نكنيم
گر كه درخويش شكستيم صدايي نكنيم پر پروانه شكستن هنر انسان نيست گر شكستيم زغفلت منو مايي نكنيم يادمان باشد گر شاخه گلي راچيديم وقت پر پر شدنش سوزو نوايي نكنيم يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق زهر بي سروپايي نكنيم + نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 10:20 توسط کوتری ئاشتی |
شيشه اي شكست ....................
يكي پرسيد:چرا شكست ؟؟؟؟؟؟؟ مادر گفت :شايد رفع بلا بود ديگري زمزمه كرد:باد سرد وحشي مانند كودكي شيطان آمد شيشه را شكست ..................... كاش آنشب كه دلم مانند آن شيشه شكست عابري خنده كنان مي آمد تكه اي از آن را بر ميداشت و مرحمي بر دل تنگم ميشد. اما امشب ديدم ....................... كه هيچ كس هيچ نگفت هيچ كس غصه ام را نشنيد........ از خود پرسيدم كه آيا ارزش قلب من از شيشه پنجره هم كمتر است؟ دل من سخت شكست اما،هيچ كس هيچ نگفت و نپرسيد چرا؟؟؟ + نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387 12:58 توسط کوتری ئاشتی |
|
| |||||