|
دوست دارم باترنم باران چشمانم وشيوايي نيايش هاي شبانه ام ترانه اي بسازم وغرورو غفلت را از جانم بستاند وشعاعي از آفتاب نگاهت را بر قلب تاريك و اندوهبار من بتاباند كه عشق و اميد به زندگاني را بارديگردروجودم زنده كند + نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 10:24 توسط کوتری ئاشتی |
يادمان باشد كه از امروزخطايي نكنيم
گر كه درخويش شكستيم صدايي نكنيم پر پروانه شكستن هنر انسان نيست گر شكستيم زغفلت منو مايي نكنيم يادمان باشد گر شاخه گلي راچيديم وقت پر پر شدنش سوزو نوايي نكنيم يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق زهر بي سروپايي نكنيم + نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 10:20 توسط کوتری ئاشتی |
شيشه اي شكست ....................
يكي پرسيد:چرا شكست ؟؟؟؟؟؟؟ مادر گفت :شايد رفع بلا بود ديگري زمزمه كرد:باد سرد وحشي مانند كودكي شيطان آمد شيشه را شكست ..................... كاش آنشب كه دلم مانند آن شيشه شكست عابري خنده كنان مي آمد تكه اي از آن را بر ميداشت و مرحمي بر دل تنگم ميشد. اما امشب ديدم ....................... كه هيچ كس هيچ نگفت هيچ كس غصه ام را نشنيد........ از خود پرسيدم كه آيا ارزش قلب من از شيشه پنجره هم كمتر است؟ دل من سخت شكست اما،هيچ كس هيچ نگفت و نپرسيد چرا؟؟؟ + نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387 12:58 توسط کوتری ئاشتی |
|
| |||||