|
من دوست داشتن را بعداز تو فراموش كردم كه چه طوراحساسيه بعدازچشمانت ديگر چشمانم اجازه ديدن كسي را به من نميدهد لبانم طرز چگونه خنديدن را فراموش كرده چشماني كه درياي تو بودند آن قدر از دوريت گريستند كه خشك شدند اي كاش ميتوانستم دفتر زندگيم را بعداز توهماننداز بين رفتن اين احساساتم به پايان برسانم وبراي هميشه ببندم هردويمان در واقع يكي هستيم اما من آن جسم خسته وبي جان وتوآن روح سرگردان. + نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387 16:59 توسط کوتری ئاشتی |
|
| |||||